مهرداد همیشه میگفت خوب بودن یه صفت نسبیه . مهرداد اونقدر زود همه ی ما رو ترک کرد که وقت نشد ازش بپرسم :بد بودن هم نسبیه ؟ مثل خوب بودنه ؟ میشه نسبتا بد بود ؟؟؟
مهرداد مرد بزرگی بود . میدونید ؟ شاید اگر الان سالم بود و روی پای خودش ایستاده بود ٬ میتونست برام دلیل همه چیزو توضیح بده . شاید میتونست به سوالام جواب بده . مهرداد چی شد ؟ چی به سرش اومد ؟ چرا اون برادر عوضی ش دیگه اس ام اس هامو جواب نداد ؟!
و گفت قول میده مهرداد خوب شه . گفت خوب میشه و حافظه ش برمیگرده . گفت شب عید میتونیم یه مهرداد خندون داشته باشیم .
اما مهرداد الان ماه هاست که دیگه هیچ کس رو یادش نمیاد . هیچ کس رو . . .
ماه هاست و شاید برای همینه که از بدقولی میترسه و دیگه هیچ جوابی نمیده. که من مردم ؟! زنده ام ؟! ممکنه اینا بی اهمیت شده باشه ؟
هه . آه ... چقدر سعی کردم حواسمو پرت کنم و نشد . شما چقدر از قافله عقب اید که فکر میکنید من تمام این مدت فکرو ذکرم "رفیق روز های خوبمه"
آره مهرداد رفیق خوب روز هاست ... اما جا زده . کم آورده .
وقتی مشکلاتشو با خودم مقایسه میکنم خنده م میگیره . اون اگر جای من بود الان باید (دور از جونش) رو تخت سرد خونه پیداش میشد .
پس یکی پیدا شه به من بگه من اینجا چه گهی میخورم ؟![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط BaRfaK
که مثه غربت شب بی انتهاست
یه درخته تن سیاه ِ سر بلند
آخرین درخت ِ سبز ِ سر ِ پاست
رو تنش زخمه ، ولی زخمه تبر
نه یه قلب تیر خورده ، نه یه اسم
شاخه هاش پـُـر از پـَـر پرنده هاست
کندوی پاک دخیله و طلسم
چه پرنده ها که توو جاده ی کوچ
مهمونه سفره ی سبز اون شدن
چه مسافرا که زیر چتر اون
به تن خسته گیشون تبر زدن
تا یه روز تو اومدی بی خسته گی
با یه خورجین قدیمی و قشنگ
با تو نه سبزه نه آینه بود نه آب
یه تبر بود با تو با اهرم سنگ
اون درخته سر بلند ِ پر غرور
که سرش داره به خورشید می رسه
منم منم
اون درخته تن سپرده به تبر
که واسه پرنده ها دلواپ=سه
منم منم
من صدای سبزه خاکه سربی ام
صدایی که خنجرش رو به خداست
صدایی که توی بهت ِ شب ِ دشت
نعره ای نیست ولی اوج ِ یک صداست
رقص دست نرمت ای تبر به دست
با هجوم تبر ِ گشنه و سخت
آخرین تصویر ِ تلخ بودنه
توی ذهن سبز ِ آخرین درخت
حالا توو شمارش ثانیه هام
کوبه های بی امونه تبره
تبری که دشمنه همیشه ی
این درخت محکم و تناوره
من به فکر خسته گی های پر ِ پرنده هام
تو بزن ، تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه ارو محکم تر بزن
ابی - درخت - شب نیلوفری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط BaRfaK
من خوبم ؟! شاید . بله خوبم . وقت دارم حداکثر نیم ساعت دیگر . امشب مهمان داریم . مهمان های ویژه . مخصوص خودم .
هیچ چیز تغییر نکرده . شاید کمی اما آن هم به چشم نمی آید . با زندگی نباید جنگید . این چیزها را بهتر است بگذاریم برای داستان هایمان . من و جنگ ؟ نه ...
فکر نمیکنم . از من بعید است . تازه من بی اراده و خودخواه و لوس هستم ! فقط کافی است بی اراده و خودخواه و لوس باشی ٬ زندگی ات به گا برود . دوستانت ازت خبر نگیرند . آن یکی هم که میگیرد به جای خود ... بماند اگر تهمتی ( شاید هم طهمت ـ طهمط - تهمط) هم زده می شود !!!
آنوقت است که خودت را میخواهی دو دستی به سرنوشتنت تقدیم کنی . همین دیروز بود اما برای من چندین سال گذشت همین چند ساعت . تازه دختر خوبی هم بودم . تا جا داشتم برای شام چپانده ام ور معده ام که اگر وقت نشد چیزی بخورم به گه خوری نیفتم . لااقل دیرتر بیفتم .
خلاصه بعداز همه ی این زر زدن ها و به گا رفتن ها بی کار شدم و اندکی اندیشه نمودم . برای رو کم کنی هم شده حاضرم به تو ثابت کنم . اگر دختر خوبی باشم . گوشی ام را پس میدهند .
شاید بتوانم قرار یک سکس تلفنی را بگذارم یا یک سکس حضوری ! کدام بهتر است ؟! البته تو وقت نداری . خودت بگو چگونه . اوهوم ؟
من می روم . آمدند!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط BaRfaK
شادي هميشه سهم خودت غم غنيمت است
شادي اگر زياد اگر كم غنيمت است
معشوق شعرهاي كهن گرچه بي وفاست
گاهي خبر بگيرد از آدم غنيمت است
اي خنده ات شكوفه ي زيتون رودبار
خرماي چشم هاي تو در بم غنيمت است
امسال اینجا اروپایی راه میروم . خیلی اروپایی .... بی اینکه چیزی حس کنم . جز درد.
نپرسید چرا . جای گفتنی نمونده . قرار بود به من خوش بگذره . قرار بود از مردم فقط هفت روز دور بشم و برگردم . اما کجا میتونم برم ؟ گیر کردم . من اگر میدونستم گه میخوردم دور بشم از هیچ مردمی توی هیچ نقطه ی دنیا . میگوید : حالا اینجا هم که خوب بدرد بخور شده ای . لاقل انگیزه ات این شده که سگ دو بزنی برینی به اعصاب ما ... بذار . نشانت میدهم .
و نشانم میدهد .
فروردین٬ دیگر فروردین آن سال ها نیست . آن سال هایی که تماما زور میزدم که عالی شروع شوند . کنار خانواده . با مهربانی . اما نمیشد . همیشه یک نفر یا یک چیز کم بود ...
می شنوی ؟ این آهنگ مورد علاقه ی من بود : شکیرا . و من هیچ وقت نتونستم بفهمم چی گفت . هیچ وقت . من حتی هنوز نتونستم حس بهناز رو درک کنم برای اینکه از بچگیش تمام سعیش این بود که با این آهنگ برقصه . برقصه مثل شکیرا و حالا اینقدر مسخره ناز و عشوه میاد که من به نرقصیدن خودم می نازم !
همه چیز به طرز عجیبی عوض شده . فروردین من سرماخورده انگار . فروردین دیگر شیطونی بلد نیست و هی اینور و اونور پریدن توی حیاط خونه ی عمه خورشید رو فراموش کرده .
دوست داشتم رضا بود. بود و شاید اگر میدید ٬ جواب تلفن هام رو میداد . این روزها بدجور هوای ناله کردن دارم . بدجور ....
تو چی میفهمی ... تو که می پرسی ...
هیچ فکر نمیکردم که از خدا همچین چیزی بخوام . که اینقدر عمیق بگم "خدایااااااا"
تو چی میفهمی که میپرسی ؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط BaRfaK




